تبليغاتX
پاییز دل انگیز
(حرفهایی که در دلم ماند)

 

 

یه سلام و باز هم کلی حرف

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:41  توسط نیوشا | 

 

دردی رسید به دل که آرام جان برفت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:26  توسط نیوشا | 

 

 

ایرج نازنینم داداشم،

 

چند وقتی که رفتی و خیلی تنهام دلم برات خیلی تنگ شده نمیدونی چقدر به لحظه رسیدنت فکر میکنم ۰دلم می خواد باز هم توی چشمای پر مهرت نگاه کنم و آغوش گرمت رو با اشکام تر کنم. دلم واسه سپردن دلواپسی هام به نی نی چشمات خیلی تنگه بهم می گفتی سوی چشمات کم شده اما میدونم که هنوز هم با همون ظرافت قبل دلواپسی من رو تو لحظه های نبودنت می بینی. دلم واسه لحظه هایی که بیقراریهام رو به آغوش می گرفتی تنگ شده. دلم می خواد وقتی میای جای قدمهات رو بوسه بزنم دلم می خواد غبار سفرت رو با اشک چشام بشورم دلم می خواد وقتی میای تمام دلتنگیهام رو توی چشام بگذارم و روانه قدمهات کنم تا جای قدمهات روی تنهائیام بشینه و ببینم که دیگه تنها نیستم.

وقتی به هم می رسیم سه تائیم من و تو و خوشبختی

وقتی از هم دور میشیم چهارتائیم تو و تنهائی، من و بیقراری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:44  توسط نیوشا | 

 

 

هیچگاه فاصله ها حریفه خاطره ها نمی شوند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:55  توسط نیوشا | 

 

 

پر پروازم باش تا بر آسمان پاکیهای دلت ، مهمان باشم

اما فراموش نمی کنم که پایم بر زمین هست و نگاهم بر آسمان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:15  توسط نیوشا | 

 

مامان گلم

 

خیلی دوستت دارم. خیلی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:0  توسط نیوشا | 

 

 

دلم خیلی گرفته امروز غربت بدی به دلم نشسته نمیدونم بخاطر هوای ابری بیرون یا ...

دلم واسه چشات خیلی تنگ شده وقتی دلم از همه و همه می گرفت می دونستم اگه هیچ کس تو دنیا نباشه یکی هست که واسه شنیدن حرفام مشتاق روبروی من می مونه و می گذاره انقدر بگم که خودم خسته بشم. کسی که همیشه واسم وقت داشت. حالا که کنارم نیستی بهتر می تونم قدر وجودت رو حس کنم و بهتر می فهمم که چقدر دوستم داشتی.

هنوز یادم میاد که موقع بی قراریها چطور سینه گرمت رو پناه دل خستم می کردی ایرج خیلی تنهام خیلی. دیشب توی کمد لباسهات دنبال عطر تنت بودم نمی دونی چقدر تنهایی توی این شهر شلوغ سخته نمی دونی چقدر دردآور که حس کنی هیچ کس رو نداری تا بهش تکیه کنی. دیشب آسمون دلم بدجوری بارونی بود و با خودم می گفتم اگر تو بودی میگذاشتی انقدر غریب و تنها باشم. ایرج خیلی تنهام خیلی دلم واست خیلی تنگ شده یادته یه روز گفتی نیوشا تو اگه ازدواج کنی بازم انقدر من رو دوست داری اونروز گفتم تو برادرمی مگه عشق یه خواهر به برادرش کم میشه و من پرسیدم تو میشه یه روز من رو تنها بگذاری و تو گفتی تا زمانی که زندم نوکرتم. ایرج تو که زنده ای پس چرا من انقدر تنهام ؟؟؟؟؟؟؟؟/

باور کن دیگه دلم هیچ چیز و هیچ کس رو نمی خواد من فقط تو رو می خوام ایرج. حس می کنم تمام غرور و استواریم بخاطر وجود تکیه گاهی مثل تو بوده. ایرج خیلی احساس بی پناهی می کنم خیلی تنهام ایرج خیلی تنهام. داداش خیلی دلم می خواد ببینمت دلم می خواد دوباره دستات رو به دورم حلقه کنی و سردی غصه هام رو با گرمی تو فراموش کنم

In a cold day, when i look for a place to hide, I cant find any place warmer than your heart, so please my friend, dont forget me... it s too cold outside

ایرج خیلی خستم داداش خیلی جدا با رفتن تو تمام غرورم رفت نمیدونی چقدر دلتنگم ایرج خیلی دلم تنگ شده واست خیلی. تو رو خدا دیگه برگرد ایرج برگرد.

سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم

گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم

به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را ندیده ای؟

کلامش بارش سکوت بود

حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها

وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم

جاودانه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:10  توسط نیوشا | 

 

 

هرکجا خود را پنهان کنی

باز هم طبیعت

سهم تو را از سختیها به تو خواهد داد

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:15  توسط نیوشا | 

 

سلام عزیز من

نمیدونم واقعا چطوری وقتی میام کنارت و دستای سردت رو توی دستم میگیرم دلم خیلی سرد میشه. نمیدونم یادت میاد یا نه من که خوب یادم موقعی رو که از سرکار میامدم خونه و تمام مسائل رو برات میگفتم گاهی سرم رو روی پاهات میگذاشتی و نوازشم میکردی

یادت میاد؟

وقتی همه تنهام گذاشتن تو هنوز کنارم بودی و سعی میکردی آرومم کنی

ایرج خیلی دلم گرفته

دلم میخواد بیام کنارت و یه دل سیر اشک بریزم و واست حرف بزنم نمیدونی چه دردی داره آدم هیچ کس رو نداشته باشه مدتهاست میام کنارت می شینم سرم رو کنار سرت میگذارم و برات حرف میزنم دستام توی دستات که با اشاره ای حس کنم صدام رو می شنوی

ایرج تو می دونی طاقت من زیاد اما چقدر زیاد؟

دلم خیلی تنگ شده ایرج خیلی زیاد انقدر که دیگه احساس می کنم حتی نای آه کشیدن رو هم ندارم تو رو خدا دیگه بسه برگرد . دلم می خواد وقتی میام پیشت بهت گله کنم بگم آخه بی معرفت این رسمش بود که اینجوری تنهام بگذاری اما وقتی چشمای بسته و صورت آرومت رو می بینم دلم نمیاد چیزی بگم

دیروز دلم خیلی گرفته بود نمیدونی چقدر دم غروب دلم شکسته بود باور کن خیلی خستم ایرج خیلی خستم.

داشتم همون آهنگی رو که دوست داری گوش می کردم

آنکه دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تبه کو

همنفسم کو آنکه نگاهش ...

غمینم و تنها به خلوت شبها ....

ایرج دیگه از بیمارستان متنفرم بیا خونه به خدا دیگه طاقت ندارم داداشم آخه خیلی خونه ساکت شده باور کن اصلا تحمل این سکوت رو ندارم خواهش می کنم برگرد ایرج برگرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:23  توسط نیوشا | 

می خوام یه داستان زیبا براتون بنویسم و دلم می خواد شما عقیدتون رو برام بیان کنید این داستان خیلی وقتها تو زندگیمون تکرار می شه یا خودمون یا ...

 

 

 

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار

 

خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه

 

اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ

 

شقايق بريزم ، باز هم كم است

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

 

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست

 نداشت ؟

    

 جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را

 

در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني

 

كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون

 

وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي

 

خود را در چشمان او تماشا كنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:17  توسط نیوشا |